تبليغاتX
خزه

خزه

موهایم پیچ و تاب می خورند و بر شانه هایم فرومی ریزند. وقتی سرم به پایین خم شده است و کتابم را ورق می زنم از سریدن موهایم و تماس آنها با بدنم لذت می برم. خودم را به خاطر می روم که موهایم را از ته زده بودم تا عشق را فراموش کنم. تا هر زمان که در آینه نگاه می کنم به خاطر بیاورم که باید از خاطر ببرم. نمی دانم به خاطر رویش موهایم و بلند شدن آن است که عشق را فراموش کرده ام یا شاید درهرصورت فراموش می کردم. دوست ندارم موهایم را کوتاه کنم. شاید وقتی بار دیگر عشق را میهمان شدم دوباره از ته بچینمشان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 1:9  توسط من  | 

مامان همينطور نگاه مي كند. من با ذوق برايش از مسائل اقتصاديم مي گويم. مي خواهم كه خيالش را راحت كنم كه نگران هزينه هايم نباشد.... بعد همينطور كه حرف مي زنم و منتظرم تا به من افتخار كند چشمهايش با غصه به من دوخته مي شود. چشم هايش به من مي گويند مامان خيلي متاسف است كه من از پس زندگيم برمي آيم. چشم هايش مي گويند:

آه دخترك كوچك من! خودش بلد شده زندگي كند!... چه حيف شد!... چه مادري مي شد!...

چشم هايش هزار افسوس در خود دارند. ديگر ادامه نمي دهم. ديگر براي هيچكسي از برنامه هايم نمي گويم... چشم هايم را مي بندم. كودكم را در آغوش مي كشم. يك جايي در سبزه زارها هستيم. مرتفع است. برايش شعر مي خوانم. با هم بين سبزه ها دنبال خانه مورچه ها مي گرديم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 1:22  توسط من  | 

مامان اينجاست... خودش مي داند كي وقتش هست... مي داند كي لازم است اينجا باشد... سماور آ واز مي خواند... فنجان ها مي پرند توي گنجه... بشقاب ها مي رقصند...بوي سبزي و ساقه هاي ترد، خانه را در آغوش مي گيرد... يخچال مي خندد... گل ها جوانه مي دهند... توي خانه كه راه مي رودهمه چيز به گرد او به پرواز درمي آيد... لحظه ها بوي جاودانگي مي گيرند...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 11:16  توسط من  | 

روز شده است... آفتاب برآمده... كودكانم به من چسبيده اند... مردي روبه رويم نشسته است. كرشمه كوچك در آغوشم خودش را مچاله كرده و چشم از او برنمي دارد... كرشمه از سبيل هايش مي ترسد... چشمانش اين را مي گويد... به من لبخند مي زند... من گول لبخند مهربانش را نمي خورم...

 ولاديميرو استراگون دور او مي چرخند. ولاديمير مي پرسد:

- اين گودوئه؟

استراگون تا نزديكي هايش مي رود.

- نمي دونم. شايد اين همون گودو باشه 

- بي ادبيه ازش بپرسم گودووه يا نه؟

مامان مي پرسد:

- منتظر چي هستي؟

- منتظر گودو…

چشم هاي غمگينش مي گويد : مي آيد؟

- نمي دانم مامان... اميدوارم بيايد.

استراگون مي گويد:

- خودمونو دار بزنيم؟

-  بله... فكر چارمينگي است... ولاديمير دوست خوبيست...

ولاديمير مي پرسد: دوستان تو كجا هستند؟

- يادم نمي آيد ولاديمير.... از شهرهاي بسياري گذشتم... در هر شهري يكي را جا گذاشته ام....

ولاديمير دور من مي چرخد:

به نظرم تو كمي شكل گودويي… تو گودو نيستي؟

كابوس دست هاي لطيف تو رهايم نمي كند. باز خوابت را ديده ام... در كوچه هاي تاريك شهر... سواربر دوچرخه هايمان... من زمين خوردم... دعوايم كردي... بعد دستانم را گرفتي و ما تا دروازه شهر كه به خلنگزاري مي رسيد دست در دست هم پياده آمديم و از هم خداحافظي كرديم...

- خداحافظ آقاي گودو

-  خداحافظ خانم گودو

بعد دست هايمان همچنان دردست هاي هم باقي ماند... مسيرخاطراتشان توي جاده، توي تاريكي پشت سر ما مي درخشيد...

- به اميد ديدارآقاي گودو

- به اميد ديدارخانم گودو

من بيدارم... مي لرزم... از سرما اشك هايم جاري مي شود...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 11:15  توسط من  | 

یخچالم مي درخشد و به من چشمك مي زند و مي خندد. گنجي در آن پنهان كرده ام. يك قوطی زیتون و یک قوطی نخود سبز... ماکارونی حاضر است... با نان وشراب سر می رسد. ويوالدي برايمان مي نوازد. در کنار بشقابم، ظرفی برای تو می گذارم... دوستت دارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 18:40  توسط من  | 

يك روز صبح پا مي شوم. مي بينم يكي دارد قاه قاه مي خندد. از خنده اش مي خندم.

مي گويد: « پاشو پاشو تموم شد...»

قاه قاه مي خندم. مي گويم: « به همين سادگي ؟ واقعا؟ تموم ِ تموم؟»

مي گويد: « بله... بله... اسارت تمام شد... آزادي... آزادي... ديگر مي تواني بخندي... ديگر مي تواني فرياد بزني و بخندي...»

مي خندم... مي خندم... مي گويم: « ديگر اشكهايم بند آمد؟ ديگر عصباني نيستم؟ تمام شد؟ ديگر اسير نيستم؟»

مي خندد. مي گويد: « آزادي... آزادي...»

مي گويم: «تا كي؟»

مي گويد: « تا اسارت بعدي... » مي خندد. مي خندم. مي ايستم. راه نمي روم. پرواز مي كنم. مي چرخم. مي پرم توي آب... شيرجه مي زنم... ياد رافائل آلبرتي مي افتم. ياد فيلم آبي مي افتم... ياد ژولي مي افتم  كه توي استخر بود  كه يك گله بچه پريدند توي استخر و او آمد بيرون... ياد سايه ها مي افتم كه هيچوقت ولت نمي كنند. ياد موهايم مي افتم كه حسابي بلند شده اند. ياد تو مي افتم كه موهايم را مي بافي و زندگي را لاي آن مي پيچي. مي توانم از زندگي فرار مي كنم؟ مي توانم از تو فرار كنم؟ مي توانم هميشه آزاد و رها باشم؟

 

 به قفل بیهوده خشم می ورزی

به قفل بیهوده خشم می ورزی

درهای همه زندان ها از درون باز می شود...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 18:38  توسط من  | 

 دلم كه برايت تنگ مي شود به غار كوچكم در كوهستانِ سكوت مي كوچم كه دلتنگيم نااميد شود... كه تو را يادش برود...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 18:37  توسط من  | 

دوستم برایم کارت پستالی از يكي از تابلوهاي جان پولاک به سلیقه خودم از پیشخوان محقر موزه هنرهای معاصر خرید. وقتی پسركوچكي همراه بزرگترش به آپارتمانم آمد کارت را که روی میز تحریرم بود دید.

- کی اینو برات کشیده؟

- آقای پولاک

- دوستته؟ کی اومد اینجا؟

- آره چند وقت پیش...

سوال هايش كه ته كشيد كارت را دستش گرفت و چند دقيقه در سكوت به آن نگاه كرد. بعد بزرگتر همراهش کارت را از جهت های مختلف نگاه کرد و گفت اين خط خطي هاي رنگي يعني چي؟ گفتم نمی دانم یعنی چی...

واقعا نمی دانم یعنی چی... شبيه هيچ چيزي كه مي شناسم نيست... شايد هم لازم نيست كه شبيه چيزي باشد... اما چشمهايم را مي نوازد... همين كافيست... براي لذت بردن بايد كودكانه بود...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 14:1  توسط من  | 

اي آقای سارتر! هيچ خوشم نمي آيد اينطوري نگاهم می کني... از همان روزي كه توي كتابفروشي با آن چشمهاي ناخوشايندت از پشت عينك به من زل زده بودي بايد مي دانستم كه فكرهاي  پليدي در سر داري...

اي آقاي سارتر! خوشحالي كه حرفت را سبز كرده اي؟ خوشحالي كه همه چيز را به هم ريخته اي؟ خوشحالي كه قلم به دستم داده اي و يك بغل رنگ توي دامنم ريخته اي؟ خوشحالي كه هر روز و هر ساعت در انديشه ام خزيدي و زير گوشم خواندي: تا كي؟ تا كي مي خواهي زندگي را بجوي؟

اي آقاي سارتر! ديگر مي تواني بروي... به آرزويت رسيدي... گردبادي كه به پا كرده اي همه چيز را ويران كرده... تو يك ويرانگري... ديگر مي تواني گردبادت را برداري و بر يك بينواي ديگر فرود بيايي...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 13:54  توسط من  | 

به خاک آفتاب خورده نگاه می کنم. دوستش دارم. سنگ ها همه جا کج و کوله از زمین بیرون زده اند... به آدم ها نگاه می کنم... حس خوبیست دیدن این همه چشم ها و ابروهای خویشاوند...بچه ها بزرگ شده اند...بزرگترها پیر...

من هم اینجا به خاک سپرده خواهم شد... دوستش دارم. دوست دارم مرا پای درخت داغداغان دفن کنند. بعد می گویم که سر خاکم را با بیلچه صاف صاف کنند. آنوقت آدمها به هوای دیدن من زمین را ميجورند حال آنکه نمی دانند من آن بالا ... روي بلندترین شاخه درخت نشسته ام و به آنها مي خندم ... آنوقت دوباره كودك مي شوم و باز همچون گذشته باد را می پایم...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 13:24  توسط من  | 

من خيلي بيمارم... به گلفروشي كه مي رسم مي ايستم، بي اختيار... بوته هاي سبز را نگاه مي كنم... توي آپارتمانم كه هستم جاي گلدان ها را توي ذهنم مي چينم و مي خندم... خيلي بيماريم جديست... عاشق سرخس ها و بنجامين ها شده ام...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 13:23  توسط من  | 

چشمانم را باز می کنم... رویا بود؟ بازمی خواهم به دنیایی که تو در آن با آن همه آرامش و متانت زندگی می کنی بازگردم...آفتاب نمی گذارد... آفتاب رویای زلالم را تبخير مي كند... توي رختخواب مي نشينم. سعي مي كنم دشت سبز بي انتهايي كه در آن بوده ايم و لبخند گرم آرامش بخشت را به خاطر بياورم. تو از کدام گوشه قلبم سر زده ای؟ تو در کدام گوشه خیالم زندگی می کرده ای که تا کنون ندیده بودمت؟ قلبم چه گوشه های مفرح دل انگیزی دارد که نمی دانستم... یک جاهایی انگار توي قلبم هنوز بهار است...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 13:22  توسط من  | 

پشت ویترین لباس فروشی می ایستیم... با ذوق به لباس ها نگاه می کنی و من با لبخند شوق تو را نگاه می کنم.

- وای اینا خیلی خوشگلن...

- اما به نظر م اگه همون دامن مشکی کوتاه گل گلی رو با یه  تاپ مشکی ساده بپوشم و اون الستارهای صورتیمو فوق العاده میشه...

مبهوت به من نگاه می کنی و منتظری بگویم شوخی کردم...

- شوخی کردم...

می خندیم و دوباره مشغول نگاه کردن ویترین مغازه می شویم. این دفعه هرچه بخواهی می پوشم... هر پیراهن شب گلدار دم دار پردار که بگویی می پوشم. و درنهایت لباس بنفش رنگی انتخاب می کنم.

تمام شهریه کلاس نقاشی این ماهم و هزینه کلاس آموزش شنا که گویا هیچ وقت فرصت نمی شود بگذرانم و رنگ هایی که می خواهم بخرم هزینه دوساعت میهمانی و لبخند رضایت تو می شود.

احساس خوبی دارم. احساس اینکه هنوز می شود زندگی کرد... هنوز زنده ام... هنوز هرجور که بخواهم می توانم پس انداز اندکم را خرج کنم.... هنوز دنیا نتوانسته به من زور بگوید...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 11:16  توسط من  | 

ای خدای زیبای مهربان...مرا ببخش...شاید من یک اسب بودم. کسی چه می داند. شاید در واقع منظورت این بوده که من را شکل یک اسب به زمین تبعید کنی. هرچه فکر می کنم نمی دانم چرا پشیمان شده ای. شاید من آنجا که پیشت بودم به یک فرشته ای لگد پرانی کردم. یا گل هایی را جویدم که برای مراسمی تدارک دیده بودی. نمی دانم. حتما کار بدی کردم که پشیمان شده ای. دلم می خواهد بدوم...بدوم...بدوم...وقتی مرا شکل انسان به زمین فرستاده ای گمانم یادت رفته حس دویدن را از من بگیری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 2:17  توسط من  | 

فندق می خواهد از کلمات بیرون بیاید و مرا ادب کند. و من قیافه ای شرمگین به خودم می گیرم.

آقای بادکنک از توی آینه نگاهم می کند و می گوید : تو یه سیستم غیرمنطقی، منطقی عمل کردن یعنی چی؟ در نهایت سوالم به خودم برگشت. من تمام جوابم به او یک لبخند ملیح است.

جایی هست که علمم ته می کشد. سرزمین بی علمی، مانند سرزمین عجایب آلیس است. اینجا هم کم از آن سرزمین نیست. جایی که ترس و تخیل، خشونت و لطافت، درهم تنیده، عیان بر ما می تازد. بیایید وانمود کنیم که خوابی است و بیدار خواهیم شد. سرزمین عجایب، سرزمین خواب هاست.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 1:20  توسط من  | 

برآمدگی اعجاب انگیزی است...خیابان پر از زن های آبستنی است که بچه قورت داده اند. با خودم فکر می کنم تا حالا کجا بوده اند. در خواب زمستانی؟ باید حس جالبی باشد. اما دوست ندارم اثری از من باقی بماند. حیاتی که در جان دارم، جاری شود. نمی خواهم رنجم تا بینهایت تکرار شود. می خواهم، اینجا درون رگ من بخشکد. این ژن های غمگین را نزد خود نگاه می دارم. دلم می خواهد اینجا که می میرم، چیزی باقی نماند. کسی با بیل خاک گورم را صاف کند. گویی که هرگز نبوده ام. ایتالیا نگاهم می کند.

- جون جون...گریه می کنی؟

- نه، نه...ایتالیا! ...این باران است. این باران است.

 پ.ن: ایتالیا دوست جدید من و مالن مولن است که با ما زندگی می کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 1:14  توسط من  | 

آرتروز گردن من یک موجود خبیث دیوانه است. دو دوستی از پشت گردنم را می چسبد و با تمام توان فشار می دهد.

آرتروز گردن من یک موجود خبیث دیوانه دمدمی مزاج است. وقتی نقاشی می کشم دزدکی از پشت سرم به نقاشی ها نگاه می کند. سپس دستهایش را کمی شل می کند. می آید کنارم می نشیند و دست هایش را زیر چانه می گذارد و نگاه می کند.

آرتروز گردم کم یک موجود پلید نفهم است. وقتی که می روم درسم را بخوانم دوباره می پرد پشتم و با تمام قدرت گردنم را می فشارد.

آرتروز گردن من یک موجود پلید نفهم بی سروپاست. نمی داند که نقاشی به هیچ دردی نمی خورد اما درس خیلی چیز بدرد بخوری است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 0:57  توسط من  | 

اقای بداخلاق می گوید که تو هیچ چیز خاصی نیستی. یک نمونه معمولی هستی مثل هزاران نمونه معمولی دیگر. تو قرار نیست کسی را نجات بدهی...

وقتی او حرف می زند من این شکلی می شوم:

مالن مولن را که نگاه می کنم او هم قیافه اش این شکلی می شود:

بعد که اقای بداخلاق می رود ما این شکلی می شویم:

 

- مالن مولن، به نظر من تو خیلی خاصی...چون من دوستت دارم.

- جون جون، تو هم خیلی خاصی ...چون من دوستت دارم.

مالن مولن نام دوست جدید من است که با من زندگی میکند.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:4  توسط من  | 

چشمانم را باز می کنم. در کنار بسترم نشسته ای. موهایت درنورنقره ای ماه آبی به نظر میرسد. بر می خیزم. دستانت را می گیرم. بیست سالگی من در تنگی از الکل شناور است. نشانت می دهم. با هم به بیست سالگی من نگاه می کنیم. مانند جنینی به خود پیچیده ام. با درد چشمانم به هم فشرده شده و موهای مشکیم افشان است.

دستانت دور کمرم حلقه شده. صورتت در موهای آرام سپیدم پنهان است. به بیست سالگی من نگاه می کنیم. بیست سالگی تو آنجا آن بیرون عربده می کشد. چشمهایت با درد مچاله می شود. بیست سالگی تو درها را به هم می کوبد. مرا میبوسی...یک...دو...سه...چهار...پنج...بیست سالگی ات قهقهه می زند...شش...هفت...به آستانه در رسیده است... چشمهای پنجاه سالگیت را در تنگ بیست سالگی من می گذاری و با بیست سالگی خود می روی و من سر بربالین پنجاه سالگیم می گذارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 4:24  توسط من  | 

دوست جدیدی یافته ام. آسمان تاریک است و ماه نیمه عریان نور نقره ای فامش را بر زمین پهن کرده. دوست جدیدم تاجی بر سر دارد و گیسوان مواج زیبایش را بر شانه ها فرو ریخته. نرم وسبک می چرخد و دستهایش را در آسمان تکان می دهد و  به اوای فرشتگان داستانی می سراید. موهایش پریشان در پی اش می دوند. دستانم را به دور زانوانم حلقه کرده ام و مشعوف به رویایی که در بیداری بر من نازل شده می نگرم.

 اواها پلکانی می سازند و مرا به سوی آسمان می خوانند. گوش هایم کلمات را نمی شناسند اما دوستم به زبان قلب ها نجوا می کند. دوست جدیدم که آوایش در گوش ها و چشم ها و و خواب ها و مستی ام لانه کرده سارا برایتمن نام دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 22:21  توسط من  | 

 به دخترک می گویم تو ماشین باهات خاله بازی نمی کنم. کمی فکر می کند و می گوید  اوهوم...تو ماشین اصلا خاله بازی نداریم.

آرام در آغوشم به خواب می رود. می بویمش.

 دخترک در آغوشم به خواب رفته و من می بویمش و تو را که در کنارم نشسته ای - در پس زمینه درختان چنار که در طول جاده میرقصند -  نگاه می کنم. با لبخند سرت را به سوی ما می چرخانی و با صدایی دلنشین و خسته می پرسی: خوابش برده؟

سری تکان می دهم و باز مشغول تماشای تو می شوم.

جایی مرا پیاده کرده ای...تو و دختر کوچکمان رفته اید و من همچنان به چنارهای بی برگ رقصان در دو طرف جاده نگاه می کنم و دخترک را می بویم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 2:12  توسط من  | 

اجرای اسپانیا  یانی را نگاه می کنم. بی انکه نام خواننده ها و نوازنده ها را بدانم لذت می برم. شعفی تمام وجودم را چون موجی لطیف به نوسان وامی دارد و با اوج و فرود آواها روحم به پرواز در می آید و مرا به حالت خلسه و سکون می برد.

نواها نمی دانم تو را از کدامین گوشه قلبم بیرون می کشانند...نمی دانم تو کیستی...می آیی و آرام کنارم می نشینی و مرا در بر می گیری...سرم را بر سینه ات می نهم. پیمانه پیمانه موسیقی سر میکشیم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 2:4  توسط من  | 

شارژرموبایلم را آخر هفته درخانه کودکیم جا گذاشته ام. مجبورم ازگوشی قدیمیم استفاده کنم.  بوی نم خاطرات میدهد. طعم اشک دارد. هر صدایی که ازآن برمی خاست ناگاه چیزی درونم فرو میریخت.  صدای مسیج و زنگش را خاموش کرده ام. ناخوداگاه و بی اختیارمدام نگاهش می کنم و هرگاه روی صفحه اش نقش می بندد « وان مسیج رسیود» دلم ذوق میکند. بیچاره دلم...بیچاره دلم...
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 12:4  توسط من  | 

 دوست بلوند من به یک بیماری مزمن و مسری میماند...هرکه می بیندش دچارش می شود و کسی که دچارش میشود تا اخر عمربا ان دست به گریبان است...دوستم می گوید اعصاب دخترهای خوشگل را ندارد. می گوید به دردسرش نمی ارزد. دوستم، دوست بلوندم را تازه دیده... گاه گداری گپی دوستانه می زنند. دوستم از دور دستی به اتش دارد و نزدیک نمی شود. دوستم سخت حواسش به بال هایش است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 10:49  توسط من  | 

پیرمرد کلاسم مثل شیرپیر داستان شهر از است. خجالتی و کمرو است و چشمانش زیر ابروهای پرپشتش پنهان شده و باید تیزبین باشی تا ترس را و شرم دردیدگانش ببینی.

شیرپیر کلاسم در برگه امتحانتش سه بار فکر کرده تا اسمم یادش بیاید و سه بار اسم های مختلف را امتحان کرده  تا  بالاخره نام مرا نوشته. شیرپیر اینقدر کمروست که حتی رویش نمی شود به برگه بقیه نگاه کند یا حتی از من سوالی بپرسد و فقط غصه میخورد. و من مانده ام در میان برگه های این گرگ هایی که خر را با پوست می خورند به شیرپیرفراموشکار چند باید داد...
+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 23:37  توسط من  | 

تو خوابگاه ما یک مجنون واقعی بود که وقتی با لیلی تو دانشگاه راه میرفت هیچکی رو نمی دید و نمی شناخت. چشماش یه جوری میشد. یه برقی پیدا می کرد. برق جنون و از خودبیخود شدن بود.

مجنون فکر می کرد همه به لیلی اون نظر دارن. لیلی حسابی شپشو و اورویت و تنبل و بیکاره بود. نقاشی می کشید و موهاشو از پشت می بست و مجنون هم تنبل و بیکاره و جذاب و برنزه و چشم رنگی و خواستنی بود  و زیبایی شناسی بابک احمدی رو میخوند.اون موقع مجنون یه دهه بالایی شصتی بی نظیر 20 ساله بود که قرص های ال دی می خورد و اینقدر لیلی رو دوست داشت که یادش می رفت دوستای دیگه ای هم میتونه داشته باشه و همه پولشو میداد به اون تا سیگار بکشه. دلم برا مجنون خوابگاهمون تنگ شد یهو...

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 23:36  توسط من  |